|
به کدامین گناه ِ معجزه گر، بسته ای مرا؟

به کدامین گناه ِ معجزه گر، بسته ای مرا؟
به کدامین نگاه ِ سرد، فراخوانده ای مرا؟
به ثریا قسم که روز، نیام سِرّ حادثه
بگذارید شبی هم، بکشد بر لبش مرا
به درختان شکوفه ام، به زنخدان گداخته
بگذارید بگیرد، شب تِیشی، به دل مرا
سبد ِ گل به خانه و صنم من چو هیمنه
نگذارید ببیند، به جز از گل، جفا مرا
دل من خسته مانده وُ، شب فرقت شتافته
چه شود این سیه ندا، بنهد بر خودم مرا؟
صنما ماندهام به گِل، به کدامین گناه دل
چو رسیدم به حادثه، به زمین زد سر مرا؟
به ضریح کمند او، نرسد دست من هنوز
چه شده لمس نکرده، زده نیشی دل مرا؟
چو امینم به سرّ نی، نگذارید خشم خود
بگذارید کف ِ پا، دل و دست و سر ِ مرا
سراینده:بنت الهدی صدر |